|
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 23:50  توسط فرشته اعظمی
|
اصلا به تو چه ربطي داشت؟!
اين روزها اگر از شما صحبت کنيم ما را متهم به مرده پرستي مي کنند. خيلي ها شما را حتي شهيد هم نمي دانند. اصلا به تو چه ربطي داشت که خودت را داخل معرکه جنگ کردي؟! مگر تو يك جوان ۱۶ ساله با هزار اميد و آرزو نبودي؟! تو را چه به جنگ ؟! زندگي راحتي براي خود مهيّا مي كردي. مي داني تو در حق خودت ظلم كردي؟! جنگ تحميلي هشت ساله مان را جهاد في سبيل الله نمي دانند. و خواهران و برادران ديني ات را زير تانک هاي خود له مي کرد؟!
به تو چه ربطي داشت خرمشهر تبديل به خرابه اي شده بود و ناموست در معرض تجاوز نامحرمان بود؟! و جنين داخل رحمش به دو نيم شد؟! پير و جوان و کودک را در يک گودال جمع کردند و با شليک گلوله توپ به داخل گودال باراني از تکه ها و پاره هاي اعضاي بدنشان پديد آمد؟! اصلا تو جنگيدي؟! تو از حيثيت و آبرويت دفاع کردي. تو از دينت و اعتقاداتت و کشورت دفاع کردي. تو از شرافت ملّتت دفاع کردي. تو به فرمان امامت جهاد کردي. آنها عزم خود را جزم کرده اند که کار تو و همرزمانت را بي ارزش نشان بدهند.
عکس هاي هنرپيشه هاي ... از همرزمان خودت. از مسؤولين. از آنهايي که شما را ديدند و فراموشتان کردند. همچنان میگویند به تو چه ربطی داشت؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 23:42  توسط فرشته اعظمی
|
کرامات رضوی (3) یک شب رفتیم حرم واز آقا خواستیم که آن شب دست خالی برنگردیم هرکسی گفت آقا تا امشب معجزه نبینیم حرم راترک نمیکنیم . از نماز مغرب وعشاء تا پس از نماز صبح حرم بودیم اما از سرشب شروع کردیم دعا خواندن هردعایی بلد بودیم خواندیم تا ساعت 3 نیمه شب که مشغول خواندن حدیث کساء بودیم که ناگهان من که سرم زیر چادر بود واصلا تو ی این دنیا نبودم احساس کردم یک نور مثل فلاش دوربین مستقیم توی صورتم خورد خیلی تعجب کردم ناگهان گفتم آنوقت هی به ما میگن دوربین داخل حرم نیاورید این هرکس بود نیمه شب عکس انداخت پس منهم فردا شب نیمه شب دوربینم رامیآورم وعکس میگیرم. اما غافل از اینکه به وسیله این فکر دنیوی حال معنوی را از خودم دورکردم ولذت یک معنویت باصفارااز خودم دورکردم که تاعمردارم داغش از دلم بیرون نمیرودوسریع یادم رفت که نور دیدم هرکاری کردم دیکه آن حال معنوی رانداشتم.پساز لحظه ای دیدم دوستم که سید بود وبغل دست من نشسته بود سرش راکه بالای دوزانو گذاشته بود بلند کرد وبهم گفت ببینم تودیدی گفتم چه چیزی را؟ گفت پس من خیالاتی شدم گفتم مگر چه دیدی؟؟ گفت: یعنی اون فرشته هاراندیدی گفتم فرشته کجا بود حتما خیالاتی شدی یا خواب دیدی !! واون شروع کرد تعریف کردند که در حالی که به دعا گوش فرامیدادم ناگهان دیدم یک نور مثل فلاش دوربین از توی ضریح زده شد ومن ناخودآگاه به ضریح نگاه کردم دیدم پس از آن نو ری مثل رنگین کمان شروع به بیرون آمدناز داخل ضریح کرد وداخل نور تعداد ی فرشته است که مستقیم آمدند دورسر ما نه نفر چرخیدند وبوی گلاب قمصر کاشان هم با خنکی آن احساس کردم در حالی که شب از نیمه گذشته بود ودور بر ما همه خواب بودند وبوی پا وجورابهایشان میامد.من که باور نمیکردم وحتی نور ی راکه خودم دیده بودم در یک لحظه فراموش کردم گفتم عزیزم خواب دیدی . امادیدم هرکس حالی دارد وناله میکند تا صبح همینطور گذشت اذان دادند دیدم دوستم که آشپز بود از حا ل رفته اونو سرحال آوردیم ویکی دیگر از بانوان که پیرزنی بود هم حال خوشی نداشت همه به اتفاق رفتیم بیرون برای تجدید وضو ونماز صبح وهرکسی تو ی حال خودش بود وقتی نماز نمام شد، گفتم: خداوکیلی اینطوری نمیشود حالا ببینم که چه شده که همه توحال خودتان غرق شدید وسکوت کردین، ناگهان صاحب خانم که از حال رفته بود واکنون در بین ما نیست که خدایش رحمت کند گفت دخترم مگر تو ندیدی؟ گفتم : چه چیزی ندیدم ویواشکی در گوشم تمام اون صحنه هایی که بغل دستیم تعریف کرد را گفت موبه مو ،رفتم سراغ سادات خانم اونهم همینهاراگفت در حالی که همهمانه نفر مثل ال انگلیسی نشسته بودیم ویکی سرال ویکی وسط ویکی انتها وهیچ صدای همدیگررانمیشنیدند که غلو کنند چون دوست بغل دستیم خیلی آهسته برام تعریف کرد وآن دو هم همینطور واما سه نفر بوی گلاب قمصر کاشان را احساس کرده بودند وجالب تر اینکه فقط دونفر نور اول را که مثل فلاش دوربین بوده دیدند وخودم که واقعا بی سعادت بودم نفر سوم بودم که نور فلاش رادیدیم وحواسم از دنیای معنوی به دنیای مادی برگشت ودیگر چیزی ندیدم چون از اوج لذات معنوی به ناگهان سقوط کردم وبه دنیای فانی وبی ارزش بازکشتم . تازه معنی این حرف رافهمیدم که راننده اول سفر گفت اگر حال دعا پیداکردید التماس دعا وتازه معنی حال دعا رافهمیدم وفهمیدم که عرفا چگونه باعالم بالا ارتباط برقرارمیکنند اونها از مادیات میگذرند واصل رامیگیرند در حالی که همه چیز ما شده لذات دنیایی واز عالم معنوی کاملا غافلیم . بیایید با خلوت عرفا دمساز شویم وقدر لحظات اوج گرفتن خودمان رابه عالم ملکوت بیشتر بدانیم بابا خداوکیلی این دنیا اصلا ارزش این راندارد که اینقدر به آن بچسبیم .
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 23:51  توسط فرشته اعظمی
|
کرامات رضوی (2) یکی از خانم ها که خدارحمتش کنه چون اکنون در قید حیات نیست ، تا سه روز اول برای گروه ما آشپزی میکرد شب سوم آقا امام رضا(ع) را در خوا ب دیده بود وآقا فرموده بود : ناراحت نشی که هنوز موفق نشدی خوب زیارت کنی چون مرتب آشپزی میکنی خودم ثواب زیارت را پابه پای این خواهران برایت مینویسم . دوستم صح خوابش رابرایمان تعریف کرد من ودوستم گفتیم شما امروز بروحرم وحسابی زیارت کن آشپزی گروه با ما وایشان ر فتند اما نزدیکیهای ظهر در حالی که از حال رفته بودند خواهران دیگر اورا به خانه آوردند گفتیم حاج خانم چه اتفاقی افتاده گفت به خدا قسم معجزه دیدم وگفت : داخل صحن گوهر شاد روبروی منبر اقا امام زمان (ع)نشسته بودم که یک حال عجیبی پیدا کردم یکمرتبه دیدم یک نور به اندازه یک تشت داخل یکی از طاقها آنچنان میدرخشد که دیگر نفهمیدم چی شد .یقین دارم که آقا نظر خاصی به گروه دارد پس بیاین قدر این لحظات را بدانیم وفقط در پی کسب معنویت باشیم .
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 23:46  توسط فرشته اعظمی
|
دوستان سلام خسته نباشید این قسمتهایی که تحت عنوان کرامات رضوی تقدیم حضورتان میشود عین واقعیت است وبرای شخص خودم اتفاق افتاده، البته نه اینکه فکر کنیدخدای ناکرده میخواهم خودم را مطرح کنم خیر من کوچکتراز آن هستم که در مقابل شما بزرگواران ادعایی داشته باشم اما میخواهم باکرامات رضوی بیشتر آشنا شوید .که البته یقین دارم برای همه اتفاق میافتد اما کمی باید دقت کنید تا شکارگرلحظه های ناب معنوی باشید . کراماتی که فقط در یک سفر برایم پیش آمده را شماره گذاری کردم پس لطفا همه را بخوانید . واما یکسال بنا به دعوت دوستم با گروه زنان نهضت مسلمان تهران عازم مشهد مقدس شدیم . این سفر از اولش برای ما کرامت بود تا آخرش ، چرا که خواهران ما نتوانسته بودند بلیط پیداکنند که قبلا به ما گفته بودند بلیط قطار باما، اما بلیط گیر رئیس کاروان نیامده ولاجرم گفتند به تهران بیاین بلکه فکری کنیم ومن به همراه مادر وخواهر دوستم ویکی دیگراز دوستان عازم تهران شدیم ،وقتی به تهران رسیدیم فردای آنروز همه به اتفاق هیئت عازم ترمینال شدیم اما از بس مسافر ریخته بود اصلا امیدی نبود اما ما ناامید نبودیم همه نشستیم ودست به دامن آقا شدیم ناگهان مردی به طرفمان آمد وگفت حاج خانم ها کجا میرین گفتیم مشهد گفت من اتوبوس دارم وجای 26 نفر دارم جالب اینجا بود که ما 24 نفر بودیم ودونفر از خانمها دوصندلی میخواستند چون آرتروز داشتند که دقیق میشد 26 صندلی این معجزه اول در بین راه راننده برایمان حرف زد گفت خواهران من نمیدانم شما با چه نیتی آمدین اما این مردمی که شما دیدید در ترمیال هستند یکهفته است که بست نشستند بلکه اتوبوس باشد وبه مشهد برونداما هنوز موفق نشدند امامن وقتی شما رادیدم گویی آقا دستورداد که شما را ببرم ترا به خدا اگر فرجی شد مراهم دعا کنید، هرروزی هم خواستید برگردید خودم شما را میرسانم چون یک معنویت خاصی را در سیمای شما خواهران خوبم میبینم . همه متعج ب همدیگر رانگاه کردیم ووما به راحتی با اتوبوس این آقا به مشهد مقدس رسیدیم جالب اینجا بود که تمام مسافر خانه ها پرشده بود وحتی مردم روی پشت بام خودرا کرایه داده بودند وگفتند امسال فقط 7000 نفر زائر به مشهد مقدس آمدند واصلا جا نیست اما ما به راحتی توسط دایی دوستم صاحب یک ساختمان کامل باتمام امکانات شدیم با پول کم .این هم معجزه دوم شد .
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 23:43  توسط فرشته اعظمی
|
26 مهر لغایت 2آبان مصادف با
|
|