یه روز جمعه نماز صبح که خواندم تصمیم گرفتم که ازاین به بعدروزهای جمعه دورکعت نماز عشقبرای سلامتی وظهور آقا امام زمان (ع)بخوانم ، وهرجمعه این نماز را میخواندم که عین نماز صبح بود بااین تفاوت که در قنوت آن حتما دعای فرج را میخواندم ودرپایان صد مرتبه ذکر یااباصالح المهدی ادرکنی (ع) . چندین هفته همینطور میخواندم تااینکه یک جمعه یادم رفت وبرای اینکه خودرا دلداری دهم به خودم گفتم بابا من که این نماز را از خودم در آوردم از کجا معلوم که آقا قبول کنه !
فردایش به مدرسه که رفتم یکی از شاگردانم آمد وگفت خانم دیشب خواب امام زمان(ع) را دیدم گفتم خوش به حالت گفت:" ولی برای شما پیغام داد." گفتم چه گفته ؟گفت : خانم آقا گفت به معلمتان خانم ....بگودورکعت نمازش را بخواند وامسال برای حج اسم بنویسد واین هفته هم مهمانش هستم. خدایا اصلا باورم نمیشدکه آقا چقدر قشنک از دل ما خبر دارد چون فقط خودم میدانستم که این دورکعت نماز عشق را میخوانم برای او ... واما دنبال پایان کار خانه ام بودم یک میلیون مانده بود گرفتم وبه جای اینکه خانه را به اتمام برسانم که به راحتی میشد این کارراکرد سریع طبق دستور آقا برای حج تمتع ثبت نام کردم، وگفتند خانم ده سال توی نوبتی گفتم قبول ودورکعت نماز هم دیگه مرتب می خوانم واما روز سه شنبه همان هفته یکی از همکارانم گفت فلانی روز جمعه میای خانه یکی از فامیلهایمان سفره حضرت ابوالفضل دارد پسرش تصادف کرده وفلج شده دکترها قطع امید کردند وحتی بهترین دکترها هم بردند خوب نشده، حالا سفره نذر کرده شما بیا دعایش را بخوان گفتم با عرض معذرت جمعه مهمان دارم هرچه اصرار کردنگفتم، تا اینکه از بس اصرار کردگفتم بچه ها این خواب رادیدند منهم میخوام ببینم جمعهچه اتفاقی میافته اونهم گفت باشه منهم جای توباشم نمیروم بهتره خانه باشی
تااینکه روز جمعه شد از صبح خانه را تمیز کردم وهمه جار ا حسابی برق انداختم وبه امید اقا نشستم وهمه را به بهانه ای بیرون فرستادم وتنها ماندم امانزدیک ظهرکه شد رفتم نماز جمعه گفتم اقا خوشش میاید وقتی نماز تمام شد دیدم دوستم نشسته وبه جمعیت نگاه میکنه گفتم چکار کردی کسی پیدا کردی دعایش را بخواند گفت هرچه نگاه میکنم نمیتوانم کسی را پیدا کنم من روی شما نیت کردم ترابه خدا بیا بریم عیبی نداره زود برگرد منهم در مقابل اصرارش حرفی نزدم رفتم دیدم پسرشان که 13 سال بیشتر نداشت تورختخواب خوابیده وتقریبا فلج شده بود خیلی دلم سوخت وضعیت مالی خوبی هم نداشتند.
چیزی نگذشت که دعاراشروع کردم اما خدای من وقتی به نام مبارک آقا امام زمان (ع)رسیدم دیدم همه زدند زیر گریه وآنچنان فضای معنوی ایجاد شد که نگو اصلا باورم نمیشد اما شرط میبندم هرچه بود آنجا بود وامام زمان مهمان دلم در آنجا بود بعد از پایان دعا مادر مریض آمدکاسه ای آش رشته آورد وگفت ترا به خدا هردعایی بلدی روی این بخوان که نیت کردم شما این آش رابه پسرم بدهید خوب میشه منهم گفتم مادرجان من کجا واین حرفهای شما کجا من که خودم آدم گنهکاری هستم اما از مادر اصرار واز من شرمندگی منهم کاسه راگرفتم دلم نیامد دلش رابشکنم واز دلم گفتم آقا شرمنده ام نکنی یک حمد وسه قل هوالله که رمز دعاهایم است رویش خواندم سه فوت عمیق در آن دمیدم وبهش دادم ویک دویست تومانی هم توی کیفم بودکه تا نخورده بود دادم وگفتم اینه نذرمادر حضرت ابوالفضل کن زیر سرش بگذار ومجلس راترک کردم بعدا دوستم گفت :پسرشان شفا گرفته خدایا حالا فهمیدم که آقا چرا گفته این جمعه مهمانش هستم مهمان دلم بود که دعا رابخوانم وآن مریض شفاپیداکنه . وآنروز فهمیدم که چقدر آقا به مانزدیک است وما دور .
به خدا قسم اینها رانمی نویسم که بگویید از خودش تعریف کرده بلکه من گنهکارروسیاهی بیش نیستم فقط میخوام بکم ای مردم ببینید چقدر آقا به مانزدیک است ومابه راحتی قلبش را میشکنیم با گناهانمان دلش را می آزاریم . فقط خودش از سرتقصیرات مابگذرد .
اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 1:1  توسط فرشته اعظمی
|
درباره وبلاگ
414220 روز خورشيد در پشت ابر است و ما هنوز منتظر عطر یاس و گل محمدی و بوی نرگسیم